1-2عصر روز شنبه، در پايان روز استراحت، مريم مجدليه، سالومه و مريم مادر يعقوب داروهای معطر خريدند تا مطابق رسم يهود، جسد مرده را با آن معطر سازند. روز بعد كه يكشنبه بود، صبح زود پيش از طلوع آفتاب، دارو را به سر قبر بردند.3در بين راه تمام گفتگويشان دربارهٔ اين بود كه چگونه آن سنگ بزرگ را از جلو در قبر جابهجا كنند.4وقتی بر سر قبر رسيدند، ديدند كه سنگ بزرگ جابهجا شده و درِ قبر باز است!5پس داخل قبر كه مثل يک غار بود شدند و ديدند فرشتهای با لباس سفيد در طرف راست قبر نشسته است. زنان لرزيدند.6ولی فرشته به ايشان گفت: «نترسيد. مگر به دنبال عيسای ناصری نمیگرديد كه روی صليب كشته شد؟ او اينجا نيست. عيسی دوباره زنده شده است! نگاه كنيد، اين هم جايی كه جسدش را گذاشته بودند!7اكنون برويد و به شاگردان او و پطرس مژده دهيد كه او پيش از شما به جليل میرود تا شما را در آنجا ببيند، درست همانطور كه پيش از مرگ به شما گفته بود.»8زنان پا به فرار گذاشتند و از ترس میلرزيدند به طوری که نتوانستند با كسی صحبت كنند.9عيسی روز يكشنبه صبح زود زنده شد. اولين كسی كه او را ديد مريم مجدليه بود، كه عيسی از وجود او هفت روح ناپاک بيرون كرده بود.10-11او نيز رفت و به شاگردان عيسی كه گريان و پریشانحال بودند، مژده داد كه عيسی را زنده ديده است! اما ايشان سخن او را باور نكردند.12تا اينكه عصر همان روز، عيسی خود را به دو نفر از ايشان نشان داد. آنان از شهر اورشليم به طرف دهی میرفتند. ابتدا او را نشناختند، چون ظاهر خود را عوض كرده بود.13سرانجام وقتی او را شناختند، با عجله به اورشليم بازگشتند و به ديگران خبر دادند. ولی باز هیچکس حرفشان را باور نكرد.14در آخر عيسی به آن يازده شاگرد، وقتی كه شام میخوردند ظاهر شد و ايشان را به خاطر بیايمانی و سماجتشان سرزنش كرد، زيرا گفتههای كسانی را كه او را بعد از مرگ زنده ديده بودند، باور نكرده بودند.15سپس به ايشان گفت: «حال بايد به سراسر دنيا برويد و پيغام انجيل را به مردم برسانيد.16كسانی كه ايمان بياورند و غسل تعميد بگيرند، نجات میيابند، اما كسانی كه ايمان نياورند، داوری خواهند شد.17«كسانی كه ايمان میآورند، با قدرت من، ارواح پليد را از مردم بيرون خواهند كرد و به زبانهای تازه سخن خواهند گفت.18مارها را برخواهند داشت و در امان خواهند بود، و اگر زهر كشندهای بخورند صدمهای نخواهند ديد، دست بر بيماران خواهند گذاشت و ايشان را شفا خواهند داد.»19چون عيسای خداوند سخنان خود را به پايان رساند، به آسمان صعود كرد و به دست راست خدا نشست.20شاگردان به همه جا رفته، پيغام انجيل را به همه رساندند. خداوند نيز با ايشان كار میكرد و با معجزاتی كه عطا مینمود، پيغام ايشان را ثابت میكرد.
1Und als der Sabbat vergangen war, kauften Maria Magdalena und Maria, die Mutter des Jakobus, und Salome wohlriechende Öle, um hinzugehen und ihn zu salben. (نوشتهء مَرقُس 15:40)2Und sie kamen zum Grab am ersten Tag der Woche, sehr früh, als die Sonne aufging.3Und sie sprachen untereinander: Wer wälzt uns den Stein von des Grabes Tür?4Und sie sahen hin und wurden gewahr, dass der Stein weggewälzt war; denn er war sehr groß.5Und sie gingen hinein in das Grab und sahen einen Jüngling zur rechten Hand sitzen, der hatte ein langes weißes Gewand an, und sie entsetzten sich.6Er aber sprach zu ihnen: Entsetzt euch nicht! Ihr sucht Jesus von Nazareth, den Gekreuzigten. Er ist auferstanden, er ist nicht hier. Siehe da die Stätte, wo sie ihn hinlegten.7Geht aber hin und sagt seinen Jüngern und Petrus, dass er vor euch hingeht nach Galiläa; da werdet ihr ihn sehen, wie er euch gesagt hat. (نوشتهء مَرقُس 14:28)8Und sie gingen hinaus und flohen von dem Grab; denn Zittern und Entsetzen hatte sie ergriffen. Und sie sagten niemand etwas; denn sie fürchteten sich.